یک هفته بود که یکسره باران میبارید. اصغر آقا به علت بارندگی، نتوانسته بود سرکار برود. شب عید نزدیک بود. همه خودشان را برای سال جدید آماده میکردند. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. باران هنوز تند تند می بارید. با خود گفت: «خدایا شکرت!»
بیرون رفت تا وسایل بناییاش را از زیر باران بردارد. آنها را داخل یک کیسه گونی ریخت و کنار پلهها گذاشت. دست در جیب شلوارش برد. هزار تومان بیشتر نداشت. با خود فکر کرد که بهتر است کمی پول از باجناقش قرض بگیرد؛ آخر به دخترش قول داده …