هنوز پاییز تمام نشده بود که زمستان آمد. برف سفید همه جای حیاط و باغچه را پوشاند. مورچهها به لانههایشان رفتند. مُرغ و خروسها نتوانستند دُنبال دانه بگردند. لاکپشت تنها هم، مثل لاکپشتی که همیشه کنارش بود، رفت و پیدایش نشد.
بعدازظهر یک روز برفی، مادر و بچّهها پشت پنجره جمع شده بودند. آنها دانههای برف را که میچرخیدند و روی زمین مینشستند، تماشا میکردند. پدر از سَرِ کار برگشته بود. او کنار بخاری نفتی ایستاد و خودش را گرم کرد. بعد به آنها گفت: «چه برف خوبی! چند سال بود که برف به این زیادی ندیده بودم.»
بچّهها گفتند: «با هم آدم برفی درست میکنیم.»
مادر گفت:«من به محمد کمک میکنم.»
پدر گفت: «منم به زهرا کمک میکنم.»
مادر به بچّهها نگاه کرد و با خوشحالی گفت: «وقتی برف بند اومد، شروع میکنیم.»
آنوقت همگی به مرغ و خروسها نگاه کردند که نزدیک لانهشان کز کرده بودند و جنب و جوش نداشتند. مثل اینکه منتظر بودند برف بند بیاید و دوباره توی باغچه بچرخند و به شَتههای ریز درخت گلابی نوک بزنند.
کمی که تماشا کرد، مادر به پدر گفت: «آقا نادر، بهتر نیست از همین حالا فکری به حال اینا بکنیم؟»
پدر گفت: «خیلیم خوبه. قبول دارم اگه این …