آن روز بارانی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آن روز بارانی

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مثل هر روز زنگ مدرسه به صدا درآمد. صدای همهمه بچه‌ها در راهروهای مدرسه پیچید. همه دوان‌ دوان به سمت درب خروجی می‌رفتند. بعضی‌ها دوتا یکی پله‌ها را پایین می‌آمدند و بعضی هم کیف به دوش، آرام و خسته، راه می‌رفتند. بعضی هم در گوش هم پِچ ‌پِچ می‌کردند و می‌خندیدند. خانم ناظم کنار در ایستاده بود و هر چند دقیقه یک‌بار با صدای بلند می‌گفت: "بچه‌ها احتیاط کنین! آروم‌تر. مواظب باشین." صدای خانم ناظم گه‌گاه در میان هیاهو و خنده‌ی بچه‌ها گم می‌‌شد.

مریم و دوستش سارا، در حالی‌که دست‌های هم را گرفته بودند و بالا و پایین می‌پریدند، به سمت حیاط مدرسه رفتند. وقتی جلوی در رسیدند، مریم هر چه دنبال مادرش گشت، او را بین جمعیت ماد‌رهایی که برای بردن بچه‌هایشان آمده بودند، ندید. خیلی تعجب کرد. چون مادرش همیشه به موقع دنبال او می‌آمد.

3

سارا که مادرش را پیدا کرده بود، دست مریم را کشید و پیش …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۰۳ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.