خلاصه قسمت قبل:
الیاس و یوسف متوجّه صدایی ضعیف میشوند. ابتدا میترسند اما با نگاه به تَه دره، متوجّه پسری میشوند که تقریباً همسن و سال آنهاست. نزد پسرک میروند. او زخمی، دردمند و تشنه است. به او آب میدهند و از دره بیرونش میآورند. یوسف به ده میرود تا همت را که وانت دارد، بیاورد و پسر را به بیمارستان شهر برساند. با رفتن او یک سواری سَر میرسد و پسر را با خود میبرد. الیاس برای بردن گوسفندان به ده برمیگردد و ماجرا را تعریف میکند. پدر از او میخواهد که گوسفندها را کنار کامیون ببرد و مواظب ماشین و بارش هم باشد تا صاحب کامیون بیاید و همهچیز معلوم شود.
حالا ادامه ماجرا
غروب بود. چشم به راه دوخته و منتظر راننده بودم اما از او خبری نبود. باید بزها را به خانه میبردم و فکر شب را میکردم. بلند شدم. هنوز چند قدم بیشتر از ماشین دور نشده بودم که یکدفعه صدای هِنهِن ماشینی بلند شد. کامیون خاکستری رنگی از گردنه پایین آمد. کمی از ماشین چپ شده بزرگتر بود. بچهها میگفتند:«بنزه و آلمان اونو ساخته. توی ده ما هیچکس بنز نداشت.»

همانطور که به ماشین خیره شده بودم، به من نزدیکتر شد و کنارم ترمز کرد. گردوخاک مثل مِه اطرافم را گرفت. دستم را جلوی دهانم گرفتم. هول شدم. مردی از آن پیاده شد و به طرفم آمد. قیافه مرد برایم آشنا بود. انگار قبلاً جایی او را دیده بودم. وقتی گرد و خاک فرو نشست و مرد روبهرویم ایستاد، یکدفعه یادم آمد و با خودم گفتم:«گمون کنم همون مردیه که صبح احمد رو بُرد.»خوشحال شدم. بیاختیار پرسیدم:«احمد حالش چهطوره؟ خوب شد؟»
مرد لبخند بیرمقی زد و گفت:«فعلاً توی بیمارستانه. دکتر گفته باید بستری بشه. دعا کن …