اقدس خانم استکان کمرباریک چای را جلو دست مشتیکاظم گذاشت:
- بخور مرد، بخور. واسه چی غمبرک زدی؟
- خب، حتماً نمیشه. از خر شیطون بیا پایین. آخه چرا کاری که نه توش هست، رو میخوای انجام بدی؟

مشتیکاظم، کلاه نمدی را از سرش برداشت. گرهای میان ابروهایش انداخت:
- اللهاکبر، اللهاکبر، ای بابا! زن، باید به توام جواب بدم. در خونه خودمه، میخوام در خونه خودمو بکنم، درخت بکارم. خدا رو شکر، از صبح تا حالا به صد نفر جواب پس دادم، خیر سرم اومدم خونه استراحت کنم. اقدسخانم گره روسریاش را محکم کرد:
- وقتی شورای روستا میگه نمیشه یعنی نمیشه. حتماً یه چیزی میدونه که میگه نمیشه. ببینم دقیق نگفت چرا؟
مشتیکاظم نفس بلندی کشید. یک پایش را جمع کرد و دستانش را به هم روی زانوهایش قفل کرد:
- میگه منعه. نمیشه بکنین. زیرش لوله آب خوابوندن.
اقدسخانم چهره مهربانی به خودش گرفت:
- قربونت برم مشتی، تو که لجباز …