ایمان عجیب! | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ایمان عجیب!

کیهان بچه‌ها

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

هوا تاریک شد. مادر عبایش را سر کرد. عماد کوچولو، تاتی‌تاتی جلو رفت. دو دستش را به هم زد. با خنده گفت:«دَدَ ... دَدَ ...»

مادر خندید. خم شد. عماد کوچولو را بغل کرد و بوسید. زیر لب گفت:«خدا بخیر بگذرونه!»

روی سجاده رو به قبله نشست. قرآن کریم را مقابلش باز کرد. بچه‌ها به مادر و به یک‌دیگر نگاه کردند.

سلما تند عروسکش را بغل کرد. اسامه ماشین آمبولانس‌اش را برداشت. فؤاد چفیه و تفنگش را محکم در دست گرفت. بچه‌ها تند به طرف مادر آمدند. …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۸ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.