هوا تاریک شد. مادر عبایش را سر کرد. عماد کوچولو، تاتیتاتی جلو رفت. دو دستش را به هم زد. با خنده گفت:«دَدَ ... دَدَ ...»
مادر خندید. خم شد. عماد کوچولو را بغل کرد و بوسید. زیر لب گفت:«خدا بخیر بگذرونه!»
روی سجاده رو به قبله نشست. قرآن کریم را مقابلش باز کرد. بچهها به مادر و به یکدیگر نگاه کردند.
سلما تند عروسکش را بغل کرد. اسامه ماشین آمبولانساش را برداشت. فؤاد چفیه و تفنگش را محکم در دست گرفت. بچهها تند به طرف مادر آمدند. …