«ادبیات برایم کسالتبار است، بهخصوص ادبیات والا و فاخر» این را راویِ یکی از شعرهای جان بریمن در کتابش بهنام ترانههای رؤیا میگوید. بعضی اوقات جورج الیوت برای من کسالتبار است، بهخصوص جورج الیوتِ مزینشده با بزرگی و عظمت. بزرگانِ داستاننویسی قرن نوزدهم را به یاد آورید: لرمانتوفِ بیثبات و دمدمی؛ ملویلِ شوریده و خیالباف؛ فلوبرِ ناخوشایند و متنفر از جهان؛ برونته، عارفِ خلوتنشین؛ و داستایوسکیِ متعصب و متزلزل؛ هامسونِ آتشینمزاج.
برای تخریب اسطورهٔ آن سردر ویکتوریایی یعنی «رئالیسم کلاسیک» انگیزه و خشم کافی وجود دارد. مطمئناً این ادبیات نه در آن زمان، کلاسیک بود و نه همیشه دقیقاً «واقعگرا». در عوض، طوفانی از جنون بود، زیادهروی در کنایه و تمثیل، بلندپروازی ظالمانه، دینداری شدید، الحاد شدید. در این تابلو، در میان باور دینی و بیایمانیِ نیمهٔ این قرن آرام، جورج الیوتِ خردمند و سخاوتمند قرار دارد: پیشگوی مقدس و طرف مشورت و دیدار هنری جیمزِ جوان و بسیاری دیگر از ستایشگران (واگنر، امرسون، تورگنیف)، نشسته بر تخت سلطنت اخلاقیات خود، شبیه ملکه ویکتوریا؛ اما بسیار جالبتوجهتر (ملکه درواقع یکی از خوانندگان مشتاق آثارش بود)، در خانهٔ شاخص خود در شمال غربی لندن با نام برازندهٔ «خانقاه» (priory).
این بود، آن جورج الیوتی که ویرجینیا وولف به خاطر داشت وقتی در ۱۹۱۹ نوشت که آن چهرهٔ محزون، پیشگوی ویکتوریایی، برای نسل وولف به «مایهٔ مسخره و خندهٔ جوانان» تبدیل شده است. وقتی جورج الیوت احترام اجتماعی کسب کرد، درواقع خیلی محترم شد. در دههٔ ۷۰ قرن نوزدهم در اوج زندگی حرفهایاش، بعدازظهرهای یکشنبه در «خانقاه» کسانی را که میخواستند به دیدنش بیایند میپذیرفت.
شوهر فداکار او جورج هنری لوئیس که …