آزاد<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آزاد

کیهان بچه‌ها

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

آزاد[۱] روی اسبش جابه‌جا شد و به رود فرات نگاه کرد. موج‌های رود به کناره رودخانه می‌خوردند. هزار سرباز، رودخانه را محاصره کرده بودند و به یاران امام حسین(ع) اجازه آب برداشتن نمی‌دادند.

سربازان عمر سعد، قهقهه می‌زدند و به روی هم‌دیگر آب می‌پاشیدند.

امام حسین(ع) به لشکر دشمن نزدیک شد و برای آن‌ها صحبت کرد. او آیه‌هایی از قرآن خواند و درباره آن‌ها صحبت کرد. عمر سعد دستور داد سربازانش سروصدا کنند تا کسی حرف‌های امام حسین(ع) را نشنود.

آزاد اسبش را هی کرد. اسب چند قدم جلو رفت. مهاجر، دوست آزاد، به او نزدیک شد. آزاد به امام حسین(ع) خیره شد. با خودش گفت:«من …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۷ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.