آزاد[۱] روی اسبش جابهجا شد و به رود فرات نگاه کرد. موجهای رود به کناره رودخانه میخوردند. هزار سرباز، رودخانه را محاصره کرده بودند و به یاران امام حسین(ع) اجازه آب برداشتن نمیدادند.
سربازان عمر سعد، قهقهه میزدند و به روی همدیگر آب میپاشیدند.
امام حسین(ع) به لشکر دشمن نزدیک شد و برای آنها صحبت کرد. او آیههایی از قرآن خواند و درباره آنها صحبت کرد. عمر سعد دستور داد سربازانش سروصدا کنند تا کسی حرفهای امام حسین(ع) را نشنود.
آزاد اسبش را هی کرد. اسب چند قدم جلو رفت. مهاجر، دوست آزاد، به او نزدیک شد. آزاد به امام حسین(ع) خیره شد. با خودش گفت:«من …