مراسم بدرقه یا...؟!

هر کاری میکردم خوابم نمیبرد. ساعت نزدیک یک شب بود و من هنوز بیدار بودم. نمیتوانستم از دست سروصدای مهمانهای آقای خوشمرام، همسایه واحد بالایی، بخوابم. نمیدانم چهطور خوابم برد.
با صدای جیغ و فریاد دختربچهای از خواب پریدم. ساعت یک ربع به سه صبح بود. بلند شدم و رفتم سر یخچال کمی آب بردارم. مادر و پدر پشت در ایستاده بودند و با هم پچپچ میکردند.
پریناز هم با چشمهای پف کرده و خوابآلود، گوشه لباس مادر را گرفته بود و هرچند دقیقه یکبار میکشیدش و میگفت:«مامان!...مامان!...»
رفتم جلو سلام کردم و …