ماجراهای مجتمع بهشت!<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ماجراهای مجتمع بهشت!

قسمت چهارم

کیهان بچه‌ها

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مراسم بدرقه یا...؟!

1

هر کاری می‌کردم خوابم نمی‌برد. ساعت نزدیک یک شب بود و من هنوز بیدار بودم. نمی‌توانستم از دست سروصدای مهمان‌های آقای خوش‌مرام، همسایه واحد بالایی، بخوابم. نمی‌دانم چه‌طور خوابم برد.

با صدای جیغ ‌و فریاد دختربچه‌ای از خواب پریدم. ساعت یک ربع به سه صبح بود. بلند شدم و رفتم سر یخچال کمی ‌آب بردارم. مادر و پدر پشت در ایستاده بودند و با هم پچ‌پچ می‌کردند.

پریناز هم با چشم‌های پف کرده و خواب‌آلود، گوشه لباس مادر را گرفته بود و هرچند دقیقه یک‌بار می‌کشیدش و می‌گفت:«مامان!...مامان!...»

رفتم جلو سلام کردم و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۶ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.