رقیه گوشه خیمه را بالا زد. به دور دستها نگاه کرد. هیچکس نبود. تا چشم کار میکرد، تپههای شنی بود. باد گرمی به صورتش خورد. چشمهایش را بست. از بقیه خیمهها هم صدایی نمیآمد. سمت دیگر خیمهشان رفت. دلش برای دیدن نخلستان تنگ شده بود. رقیه زیر لب پرسید:«چرا آنها میخواهند ما را اذیت کنند؟»
پدر مشغول نوشتن نامه بود و مادر داشت برادر کوچکتر را میخواباند. رقیه لبهای خشک شدهاش را با آب …