داستان ما همه<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

داستان ما همه

کیهان بچه‌ها

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

رقیه گوشه خیمه را بالا زد. به دور دست‌ها نگاه کرد. هیچ‌کس نبود. تا چشم کار می‌کرد، تپه‌های شنی بود. باد گرمی‌ به صورتش خورد. چشم‌هایش را بست. از بقیه خیمه‌ها هم صدایی نمی‌آمد. سمت دیگر خیمه‌شان رفت. دلش برای دیدن نخلستان تنگ شده بود. رقیه زیر لب پرسید:«چرا آن‌ها می‌خواهند ما را اذیت کنند؟»

پدر مشغول نوشتن نامه بود و مادر داشت برادر کوچک‌تر را می‌خواباند. رقیه لب‌های خشک شده‌اش را با آب …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۶ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.