از خود گذشتگی
این چندمین باری بود که پدربزرگ مشتریانش را به مغازهای در ته بازارچه میفرستاد، با وجود آن که مقدار زیادی از آن کالا را در قفسههای دکانش داشت.
یک روز دلم را به دریا زدم و علت این کارش را پرسیدم؛ چرا که میترسیدم خدای نکرده بیماری فراموشی گرفته باشد!

پدربزرگ در جواب، اول به دوستش آقای آذرمی که بغل دستش نشسته بود اشاره کرد و با خنده گفت:«نه پدر صلواتی، هنوز آذرمی (آلزایمر) نگرفتهام!»
بعد گفت:«خدا رو شکر، مشتریای مغازه ما زیاده. خوبه …