ماجراهای مجتمع بهشت!<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ماجراهای مجتمع بهشت!

قسمت سوم

کیهان بچه‌ها

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark

شادی به چه قیمت؟!

خان‌دایی زیر پتو خودش را قایم کرد. مثل منارجنبان زیر پتو می‌لرزید. با این‌که ۹۵ سال دارد؛ اما این‌طور موقع‌ها مثل بچه‌ها می‌ترسد. اوایل این‌طور نبود. از روزی که هوش و حواس‌اش را از دست داد، به این روز افتاد. از هر صدای بلندی، کتک‌کاری و جر و بحث خیلی می‌ترسد. نمی‌دانم با اوضاع‌ و احوالی که داریم، چرا پدر و مادر قبول کردند خان‌دایی این‌جا بماند.

1

آرام کنار تختش نشستم. پتو را کنار زدم و سرش را روی شانه‌ام گذاشتم. پیرمرد بیچاره از صبح تابه‌حال این سومین باری است که از دست همسایه‌های بی‌ملاحظه‌ ما تا حد مرگ ترسیده.

نوازشش کردم و گفتم:«نترسین، نه زلزله اومده، نه دیواری ریخته و نه بمبارون شده؛ این فقط صدای موسیقی گوشخراش همسایه‏مونه!...»

2

اما خان‌دایی هم‌چنان مثل بید توی آغوشم می‌لرزید. پدر تا از در رسید، عرق تنش خشک نشده، شال و کلاه کرد تا برای اعتراض برود در خانه‌شان. مادر جلویش را گرفت وگفت:«قبلاً از همسایه‌ها اجازه گرفتن. آخه امروز تولد دخترشونه. پیشاپیش از بلندبودن صدای موسیقی …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۵ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (بهار ۱۴۰۳) منتشر شده است.