خمیرک قِل قِلی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

خمیرک قِل قِلی

کیهان بچه‌ها

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

یکی بود، یکی نبود. در روستایی زیبا، پیرمرد و پیرزنی سال‌های زیادی بود که با خوشی در کنار هم زندگی می‌کردند. روزی پیرمرد که حسابی گرسنه شده بود، به پیرزن گفت:«لطفا برام نون گندمی بپز!» پیرزن گفت:«با چی بپزم؟ آردمون تموم شده.»

- ای بابا پیرزن! به انبار برو و جعبه آرد رو خراش بده. شاید بتونی مقداری آرد جمع‌ کنی.

پیرزن به انباری رفت و هرآن‌چه را که همسرش به او گفته بود، انجام داد. انبار را زیرورو کرد، تنها دو مشت آرد توانست جمع‌آوری کند. خمیر را با خامه‌ترش ورز داد، مثل توپ …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۵ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (بهار ۱۴۰۳) منتشر شده است.