یکی بود، یکی نبود. در روستایی زیبا، پیرمرد و پیرزنی سالهای زیادی بود که با خوشی در کنار هم زندگی میکردند. روزی پیرمرد که حسابی گرسنه شده بود، به پیرزن گفت:«لطفا برام نون گندمی بپز!» پیرزن گفت:«با چی بپزم؟ آردمون تموم شده.»
- ای بابا پیرزن! به انبار برو و جعبه آرد رو خراش بده. شاید بتونی مقداری آرد جمع کنی.
پیرزن به انباری رفت و هرآنچه را که همسرش به او گفته بود، انجام داد. انبار را زیرورو کرد، تنها دو مشت آرد توانست جمعآوری کند. خمیر را با خامهترش ورز داد، مثل توپ …