
در اهمیت علم و دانش
پادشاه[۱] که برای دیدن میرزا[۲] به قم رفته بود، وقتی شنید او به گرمابه شهر رفته است راهی آنجا شد تا هم گرد و غبار راه را از سر و تن بشوید و هم با وی دیدار کند.
او وارد گرمخانه حمام که شد سلام داد.
میرزا همین طور که سرش را میشُست جوابش را داد و پرسید:
- کیستی؟
- فتحعلی هستم!
- فتحعلی آهنگر؟
- خیر.
- فتحعلی حمال؟
- خیر.
- فتحعلی دیگری نمیشناسم!
- چهطور نمیشناسید!؟
- فتحعلیشاه هستم!
میرزا که حالا سرش را شسته بود، نگاهی به وی انداخت و گفت: "اگر پادشاهی پس تخت و تاجت کو؟"
پادشاه با تعجب گفت: "تخت و تاج را که به حمام …