از وقتی بابا، خانه بیبی را فروخت و با هزار قرض و قوله یک واحد هشتاد متری برایمان دست و پا کرد، انگار تمام دنیا را به ما دادند. بیشتر از همه مادر خوشحال بود.
دیگر از در و دیوار ترکخورده خبری نبود. آشپزخانه بدون در و دیوار، کف سرامیک، بخاری گازی دیواری و...؛ اما هرگز تصورش را هم نمیکردیم که این واحد بهشتی، جایی باشد که جهنم در برابرش بهشت باشد.
از همان روز اول نه! از همان ساعت اول که پایمان را توی مجتمع گذاشتیم، از نگاههای چپچپ و ابروهای بالا انداخته همسایهها گرفته تا نمای ساختمان که هرکس به سلیقه خودش، با دبههای ترشی و مربا و ملافههای رنگارنگ و... تراسها را تزیین کرده بودند؛ فهمیدیم که حال و هوای آنجا با خانههای قبلی زمین تا آسمان فرق دارد.
پیش از این، هربار که به خانه جدیدی اسبابکشی میکردیم، همسایهها یکییکی میآمدند؛ آبی، شربتی، چایی، میوهای میآوردند و گپ کوچکی میزدند؛ سر میزی، کمدی، یخچالی را میگرفتند و بالا و پایین میکردند. دست آخر هم صاحبخانه پلویی، سوپی، کوفتی و... تعارف میآورد!
اما امروز، از میوه و شربت و پلو و کمک خبری نبود که هیچ؛ کسی برای فضولی هم که شده به خودش زحمت نداد یه تُک پا بیاید دم در برای خوشآمدگویی.

بع…