یک ماشین قرمزرنگ توی یک جاده طولانی و بلند با یک راننده، تنهای تنها. « بیل»، کشاورز یک مزرعه است که گرما و خستگی کلافهاش کرده و میخواهد خیلی زود به خانه برود، دوش بگیرد و کمی استراحت کند. بیل رادیو ماشین را روشن کرده، ترانهای از آن پخش میشود. او برای اینکه خوابش نبرد، با خواننده با صدای بلند میخواند. صدای بیل بد نیست و گاهی برای دوستانش آواز میخواند. نام ترانه هست: داغِ داغِ داغ.

کنار جاده تابلویی نصب شده، تا گاندیویندی ۷۲ کیلومتر و تا دیرند باندی ۱۳۶ کیلومتر. بیل باید خیلی سریع رانندگی کند.
تا خانهاش هزار کیلومتر است. جاده طولانی است و هوا خیلی گرم. او خوابش گرفته و مرتب چشمهایش را میمالد. صدای رادیو را بلندتر میکند و خودش هم با صدای بلند با او میخواند. یک کانگورو کنار جاده ایستاده. از صدای بیل وحشت میکند و پا به فرار میگذارد.
بیل از این منظره خندهاش میگیرد. ناگهان در جاده چیزی توجه او را جلب میکند. دوباره چشمهایش را میمالد. مطمئن نیست که درست میبیند یا نه! دیگر نه لبخند میزند و نه احساس خستگی میکند.
ماشین را کنار جاده متوقف میکند. پیاده میشود. با خودش میگوید که چیزی توی جاده است. چند قدم جلوتر میرود؛ ولی منظره برایش خوشایند نیست. به طرف اتومبیل برمیگردد. سوار میشود و آهستهآهسته به طرف آن چیز حرکت میکند.

آه! حرکت کرد. پس زنده است، جان دارد. آنقدر دقت کرد تا متوجه شد یک مرد آنجا است؛ ولی او اینجا چهکار میکند. شاید دچار سانحهای شده. آهستهآهسته به سمت او حرکت میکند.
- سلام، خوبی، دنبال چیزی میگردی.

ولی مرد نه جواب میدهد و نه حرکتی میکند. …