
ضامن آهو
پیرمرد[۱] با چشمانی اشکبار رو به مرد کرد و گفت:«من هم روزگاری مثل تو جوان بودم؛ اما برخلاف تو اعتقادی به این بقعه و صاحبش نداشتم؛ تا آنجا که وقت و بیوقت زائرانش را هم میآزردم!»
این نادانی و خیره سری ادامه داشت تا این که روزی در شکارگاه به تعقیب آهویی تیزپا پرداختم و گذرم به اینجا افتاد. آهو به همین دیواری که میبینی پناه بُرد و سگ شکاریم که سخت در تعقیبش بود، دیگر قدم از قدم برنداشت و نزدیکش نشد، گویی کسی به او میگفت:«جلو نیا!»
به ناچار از اسب پیاده شدم تا او را بگیرم؛ اما حیوان زبانبسته این بار به داخل بقعه …