سارا و پادراز<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

سارا و پادراز

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark


قسمت پایانی

سارا با پیدا کردن مادرش، به بزرگ‌ترین آرزوی زندگی‌اش رسیده بود. کمی گذشت و هر سه کنار برکه نشستند. هیلدا خیلی خوش‌حال بود که هر دو فرزندش در کنارش هستند و سارا تند و تند از همه‌چیز برایش حرف می‌زد.

هلیدا پرسید:«یاتا کجاست؟ چرا تنها آمدی؟»

سارا سرش را پایین انداخت و گفت:«پدر مدت‌ها دنبال شما گشت؛ اما مثل بقیه اهالی دهکده از پیداکردن شما نااُمید شد. من هم خواستم فقط در اطراف دهکده دنبال‌تان بگردم؛ اما در جنگل گم شدم تا این‌که داداش به کمکم آمد.»

پادراز رو به مادرش کرد و گفت:«مادر، دلیل این‌که اهالی دهکده در جنگل گم می‌شوند چیست؟» هیلدا گفت: «خُب پسرم، جنگل بزرگ و خطرناک است؛ یادت رفته در این‌جا چه اتفاقات بدی برای ما افتاد؟»

این حرف‌های هیلدا، بچه‌ها را به فکر فرو برد.

مدتی گذشت و آن‌ها وارد کلبه شدند.

سارا به مادرش گفت:«وقتی …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۲ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (بهار ۱۴۰۳) منتشر شده است.