فلسطین آزاد | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

فلسطین آزاد

کیهان بچه‌ها

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

ابومهدی در کلاس درس، مشغول صحبت با دوستانش بود. صحبت درباره اردوی علمی ‌که قرار بود با خوردن زنگ راهی شوند. از شدت ذوق در کلاس سر و صدایی به پا شده بود. ناگهان صدای زنگ آمد، با هیجان همگی به سمت حیاط رفتیم. بچه‌‌ها در حیاط، عموزنجیرباف بازی می‌کردند. حیاط شلوغ بود. ابومهدی دوستش سعید را پیدا نکرد. برای همین تصمیم گرفت، برود و نزدیک اتوبوس منتظرش بماند. همان طور که می‌رفت، ناگهان صدای وحشتناکی را شنید. خیلی ترسید. چشمانش را بست. سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود. دیگر صدای بازی بچه‌ها نمی‌آمد. بعد آرام چشمانش را باز کرد. همه‌چیز مثل یک کابوس بود که نمی‌توانست باور کند.

چیزی جز ویرانی، آتش و دود نبود. با …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۴like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۲ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (بهار ۱۴۰۳) منتشر شده است.