کنار حوض مشغول شستن رختچرکها بودم که ناگهان در حیاط باز شد و مهدی با عجله آمد توی حیاط و محکم در را پشت سرش بست. سر و صورتش خیس عرق بود. با نگرانی پرسیدم:«چیه پسرم؟ چی شده؟»
مهدی جواب داد:«هیچی نشده مامان. باید به درسهام برسم.»
این حرف را زد و مثل برق از جلوی چشمهایم رد شد. پسرم دروغگو نبود. هیچوقت اینطور او را ندیده بودم. نگران شدم. تصمیم گرفتم دست بجنبانم و زودتر بروم و ناهارش را بدهم تا به تکالیفش برسد. آن روز نَه مادرم خانه بود و نَه هیچکس دیگر. با اینکه ده سالی میشد ازدواج کرده بودم، پدرم دلش نمیخواست تومانی از درآمد شوهرم را بابت اجارهخانه بدهیم و از ما قول گرفته بود تا سرپناهی نخریدیم، از آنها جدا نشویم. در حالی که لباسها را توی تشت چنگ میزدم، به مهدی فکر میکردم. هیچوقت او را این همه نگران ندیده بودم. قبلا هروقت به خانه میآمد، سربهسرم میگذاشت و حسابی بازیگوشی میکرد و بعد به درس و مشقش میرسید. رفتارش نگرانم کرده بود.
خیلی زود رختها را آب کشیدم. روی طناب پهن کردم و رفتم سراغ مهدی. مهدی پسر بزرگم بود. نفسم بود. اگر تب میکرد، من برایش میمُردم. معمولاً هروقت میخواستم پیدایش کنم، سری به اتاق نادر میزدم. او عاشق دایی نادرش بود. …