در اعمـاق درّه<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

در اعمـاق درّه

قسمت پنجم

کیهان بچه‌ها

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark

در قسمت قبل خواندیم که:

الیاس و یوسف بعد از فراری ‌دادنِ غلام نوکر خان بابا، متوجّه کامیونی شدند که به سمت ماشینِ چپ شده می‌رود و سه نفر قصد دزدی دارند. یوسف می‌ترسد و الیاس را از نزدیک شدن به دزدان منع می‌کند. امّا الیاس با به یاد آوردن حرف‌های پدر، با یوسف شروع به صدا‌ زدن افراد می‌کنند. دزدان می‌ترسند و می‌گریزند. با نزدیک شدن صبح، به قصد دیدن ماشین، به سراغ آن می‌روند. بارِ کامیون برنج است. ناگهان الیاس صدایی می‌شنود. حرف ابراهیم به یادش می‌آید. آیا صدای ارواح است؟

حالا ادامه ماجرا

هنوز چند قدمی ‌جلوتر نرفته بودیم که درجا خشکمان زد. راستی ‌راستی صدای آه و ناله می‌آمد. هر دو ساکت شدیم و به هم نگاه کردیم.

یوسف با ترس گفت: « می‌شنوی؟ بیا فرار کنیم. ارواح هستن.»

دستپاچه و آماده فرار شدم و گفتم: «پس ابراهیم راست می‌گفت؟ تو که می‌گفتی دروغه...!»

یوسف کمــی‌ جلو رفت و ایستاد و گفـت: « نکنه خیالاتی شدیم؟»

روبه‌رویش ایستادم وگفتم: « شاید... بیا بریم خوب نگاه کنیم.»

روی پنجه پا برگشتیم سر جای اولمان. صدای خفه‌ای به‌گوشم خورد: « آه... آه...»

داغ شدم. رو به یوسف گفتم: « می‌شنوی؟ انگار کسی ناله می‌کنه.»

یوسف سرش را تکان داد و انگشتش را روی بینی‌اش گذاشت. ساکت شدیم و گوش‌هایمان را تیز کردیم.

صدا انگار خیلی دور‌تر از ما بود.

کمی‌ جلوتر رفتیم. نگاهی به اطراف درّه انداختم. حالا صدا بهتر شنیده می‌شد. بی‌اختیار گفتم: « مثل این‌که صدای آدمه یوسف نرو. بیا این‌جا خوب گوش بده.»

به جلو رفتم و یکهو نگاهم به پیچ ته درّه افتاد. بی‌اختیار عرق سردی روی تنم نشست. قلبم گروپ گروپ می‌زد. زبانم بند آمده بود. باورم نمی‌شد. گفتم: « وای... اون‌جا رو.»

یوسف آمد کنارم. هر …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۰۱ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.