وقتی مادر بیدار شد، همه رفته بودند. میلاد هم نزدیکیهای صبح خوابش برده بود و شاید حالا حالاها بیدار نمیشد.
-گفته بودم بیدارم کنید. امّا باز بیدارم نکردهاید.
سه روز بود که «مریم» و «مژده» خودشان بیدار میشدند. بابا صبحانهشان را میداد. سفره را جمع میکردند و به مدرسه میرفتند. سه روز بود که مادر حوصلهی حرف زدن با مریم و مژده را نداشت و با آنها نگاه بازی نکرده بود.
نگاه بازی را خودش به بچّهها یاد داده بود؛ رو به روی هم مینشستند و زُل میزدند به همدیگر. برنده کسی بود که تا آخِر بازی نمیخندید. مریم و مژده هیچ وقت برنده این بازی نشده بودند.

مادر داروهایش را کنار گذاشت تا صبحانهاش را بخورد. سفره را گذاشته بودند نزدیک سماور برقی. سماور را روشن کرد و به اتاق بچهها رفت.
- ببینم اتاقشان مرتّب هست یا نه؟
آنجا، همه چیز سر جایش بود. فقط جای بالش مریم کمی عوض شده بود. انگار رفته بود تا با بالش مژده که همرنگ خودش بود، حرف بزند؛ یک حرف درگوشی و خیلی مهم.
بالش صورتی رنگ را برداشت و مثل یک گل بو کرد و خواست تا سر جای خودش برگرداند.
- تو این جا چه کار میکنی؟! خوب شد دیدمت!
یک ورق کاغذ خطدار زیر بالش مریم بود.
- ببینم این …