در اَعماقِ درّه<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

در اَعماقِ درّه

قسمت چهارم

کیهان بچه‌ها

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

خلاصه قسمت قبل:

الیاس و یوسف ناچار به سمت کامیون می‌روند. هنوز جایی برای نگهبانی انتخاب نکرده‌اند که متوجه ماشینی می‌شوند که به سمت کامیون می‌رود. ابتدا می‌ترسند؛ اما وقتی در نور ماشین زنی را می‌بینند، طرف آن‌ها می‌روند. راننده، عمل آن‌ها را تحسین می‌کند و سیبی به آن‌ها می‌دهد. آن‌ها تپه‌ای را انتخاب می‌کنند که ناگهان متوجه نوری می‌شوند که به سمت کامیون می‌رود. یوسف می‌ترسد و از الیاس می‌خواهد که به طرف دزد نرود. اما الیاس راه می‌افتد و یوسف همراهش می‌شود. آن‌ها غلام، نوکر ارباب، را می‌ببینند که با آچار به جان لاستیک کامیون افتاده است و ...

حالا ادامه ماجرا

غلام که چیزی مثل میله آهنی توی دستش بود، آن را تکان داد و گفت:«هی...هیچ کار. می... دونی راستش... خان بابا گفت که بیام پیچِ چرخ‌ها رو

برای ماشینش باز کنم.»

من دل و جرأتی پیدا کردم وگفتم: «ای دروغگو! می‌خواستی چرخ ماشین رو در بیاری. پیچ که ارزشی نداره.»

یوسف با حالت حمله جلو رفت وگفت:«بله، ما رو خر فرض کردی؟ می‌خواستی لاستیک رو باز کنی.»

غلام یواشکی خم شد و فانوسش را برداشت.

یوسف با خشم گفت: «پس اومدی دزدی؟ هان؟ خجالت نمی‌کشی نامرد بی‌همه‌چیز؟»

غلام به اطراف نگاه کرد و با صدای گرفته‌ای گفت:«دزدی چیه؟»

خان ‌بابا گفت:«این ماشین دیگه مفت نمی‌ارزه. اصغرم اون‌جا نیس که مواظبش باشه. به جای این که دزد پیچ چرخ‌ها رو باز کنه، تو برو و برام باز کن. حالا قراره خودش هم بیاد. از خودش بپرسید.»

یوسف توی تاریک روشن هوا به من نگاه کرد.

سرم داغ شد. خان‌ بابا همه کاره‌ ارباب بود و تازه کامیون اِنتِرناش خریده بود.

یوسف جوش آورد و گفت:«بی‌خود کردی اومدی. اگه کسی از کنارِ باغ ارباب و خان‌ بابا رد بشه و کاری هم نکرده باشه، خوب بلدی سروصدا راه بندازی و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۰۰ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.