
نیویورکر — خوش به حال کسانی که از قِبَل کار موردعلاقه شان، کمابیش، از ثمرات ورزش سنگین هم حظِ وافر میبرند. من که اینطور نیستم. دوستانم میدانند از شناکردن خوشم می آید، ولی نه آن شنایی که مثل چای کیسه ای روی آب غوطه ور میشوی و به طرف هدف خاصی حرکت میکنی. پیاده روی را دوست دارم، ولی آیا اگر در قیامی خودتخریبگرانه علیه فرهنگ نادرستِ استفاده از خودرو در جنوب کالیفرنیا، که من آنجا بزرگ شدم، تصمیم نگرفته بودم گواهینامه نگیرم، باز هم اینقدر پیاده روی میکردم؟ در ایام کرونا که کلاسهای یوگایم به زوم منتقل شد از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم؛ در خانه مینشستم و دوربین را خاموش میکردم و وقتی بچه ها سرگرم سؤال از مربی میشدند که چطور آساناهای شان را اصلاح کنند، فرصت میکردم نگاهی به گوشیام بیندازم یا با سگم بازی کنم (سگم علاقۀ شدیدی به «تمرینهایم» نشان میداد).
برعکس، همسرم دیوانه وار بسکتبال را دوست دارد. الان شصت ودو ساله است و طی بیست واندی سالِ گذشته مرتب هفته ای چند نوبت بازی کرده است. یکبار چند سال پیش که مچ پایش در بازیِ تکبهتک شکست مجدد به صحنه برگشت و یکبار دیگر هم، همین چند ماه پیش، توپ به کُرۀ چشمش خورد و به شبکیهاش آسیب زد. درست است که او از فواید ورزشهای هوازی به خوبی آگاه است -روزهایی که پرتابه ایش مثل همیشه نیستند و وارد سبد نمیشوند میگوید «خب، حداقل ورجه وورجه ای کردیم»- ولی بسکتبال ورزش موردعلاقۀ اوست.
اما من، برخلاف او، با اینکه بهتجربه فهمیده ام بعد از تمرین بدنی احساس سبکی و آرامش بیشتری دارم، کمابیش همیشه مجبور بوده ام خودم را با وعده و وعید، احساس عذاب وجدان یا توجیهات علمی وادار به ورزش کنم (در طول زندگی ام خیلی از …