
نیویورکر — وقتی شاگرد کلاس چهارم بودم، ما را برای گردش علمی به کارخانۀ دخانیات آمریکن توباکو در نزدیکی دورهام،از شهرهای کارولینای شمالی، بردند. آنجا از نزدیک شاهد نحوۀ ساخت سیگار بودیم و چند بسته سیگار رایگان گرفتیم تا برای پدر و مادرمان ببریم. وقتی این را برای دیگران تعریف میکنم، میپرسند چند سال دارم و بهنظرم خیال میکنند در نخستین مدرسۀ ابتدایی دنیا درس میخواندم، جایی که درسها را روی دیوار غار مینوشتیم و برای ناهار با گُرز شکار میکردیم. سپس از مکان سیگاریهای دورۀ دبیرستانم میگویم که بیرون مدرسه قرار داشت، اما هنوز هم جایی مثل آن پیدا نخواهید کرد، حتی اگر مدرسهتان داخل زندان باشد.
یادم میآید که در سینماها و خواربارفروشیها زیرسیگاریها را میدیدم، اما با دیدن آنها میل به سیگار پیدا نمیکردم، برعکس، بدم میآمد. یکبار کارتن وینستونِ مادرم را با سوزنِ گُلدوزی سوراخ سوراخ کردم، طوری که شبیه عروسک وودو شده بود. وقتی مادرم فهمید بیست ثانیه کتکم زد و در ثانیههای آخر از نفس افتاد و لَهلَهزنان گفت: «این کار... اصلاً... خندهدار... نیست».
چند سال بعد، سر میز صبحانه مادرم به من تعارف کرد که یک پک بزنم. من هم یک پک زدم. سپس سمت آشپزخانه دویدم و یک قوطی آبپرتقال سر کشیدم، با چنان ولعی که نصفش از چانهام سرازیر شد و روی پیراهنم ریخت. واقعاً مادرم، یا هر کس دیگری، چطور میتوانست به چنین چیز نامطبوعی عادت کند؟ وقتی خواهرم لیسا شروع کرد به سیگارکشیدن، گفتم حق ندارد با سیگار روشن وارد اتاقم شود. میتوانست با من حرف بزند، اما فقط از آن طرفِ آستانۀ در و مجبور بود موقع بازدم سرش را برگرداند. وقتی گرِچن، خواهر دیگرم، هم سیگارکشیدن را شروع کرد با او هم همین رفتار را داشتم.
خود…