
نیویورک تایمز — سال ۲۰۱۵ است و دو دانشگاهیِ برجسته وارد رستورانی در منهتن میشوند. این اولین دیدارشان -درواقع، اولین قرار عاشقانهشان- است. در این عصر سرد زمستانی، مرد کاپشن به تن کرده است و زن موهای پرپشت سفیدی دارد. رستوران در گوشۀ دنجی از وِستویلج واقع شده و جگر اردک هم در منوی غذایش دارد. مرد نمیداند در دوخت کاپشنش اشکالی هست که باعث شده مواد داخل آن در درز پایینیاش جمع شود و برجستگی مشکوکی روی کمرش به چشم بخورد. زن، موقع سلامکردن، متوجه این برجستگی میشود و از خودش میپرسد: آیا کیسۀ کُلُستومی [۱] همراهش دارد؟
سر میز مینشینند، ولی حواس زن پرت شده است. همزمان با اینکه درمورد زندگیشان، ازجمله همسران قبلی، شغل و علایقشان، صحبت میکنند، فکر زن مشغول «کیسۀ کلستومی» است. آیا این برجستگی کیسۀ کلستومی است یا نه؟ هر دو در سنی هستند که چنین چیزی، نه اینکه رایج باشد، ولی محتمل است. پس از شام، مرد با قطار به فیلادلفیا و زن به آپارتمانش در آپِروِستساید برمیگردد. صرفنظر از معمایی که دربارۀ رودههای مرد به وجود آمده، قرار موفقیتآمیز بوده است.
در قرار سوم بود که این معما بالاخره حل شد: کیسهای در کار نبود. مرد که نامش پُل روزین است، بعدها، بهشوخی میگوید «داشتم امتحانش میکردم تا ببینم تحمل مرا دارد یا نه» (در واقعیت امتحانی در کار نبوده و خودش هم از برآمدگی پُشتش خبر نداشته). اما زن که ویرجینیا والیان نام دارد میگوید که آن برجستگی «نگرانش کرده بود».
دور از ذهن نبود که یک کیسۀ کُلُستومیِ خیالی چنین نقش مهمی در اولین دیدار این زوج ایفا کند. پل روزین بهخاطر خیلی چیزها معروف است. او روانشناس سرشناسی است که ۵۲ سال در دانشگاه پنسیلوانیا تدریس کرده، افتخارات و کمکهزینههای …