در قسمت قبل خواندیم که :
پدر از الیاس میخواهدکه به نگهبانی برود. مادر مخالف است. خاله, پسرش یوسف را خبر میکند که همراه الیاس برود. اما یوسف موافق نیست .اما در پی اصرار مادر وپدرِ الیاس قبول میکند. در راه، ابراهیم را میبینند . او آنها را از دزدها و ارواح مردگان میترساند . یوسف و الیاس تصمیم می گیرند که به ده برگردند و شب را در بالاخانه خاله بخوابند اما الیاس میگوید: اگر دزدها بار ماشین را ببرند آبروریزی میشود.
وحالا ادامه ماجرا
یوسف دو زانو روبهرویم نشست و پتو را دور فانوس گرفت. من کبریت را ازش گرفتم. چوب کبریت را به آرامیروی قوطی کشیدم و فانوس را روشن کردم.
بلند شدیم و راه افتادیم.کمیکه جلو رفتیم. یوسف که سمت چپ من بود؛یکهو ایستاد به عقب نگاه کرد وبه آرامی گفت:« تو هم صدا را شنیدی؟»
ایستادم و گوشم را تیز کردم وکمیبعد گفتم:« نه.»
فکر کردم، یوسف خیالاتی شده. دوباره راه افتادیم. من اطراف را میپاییدم که یک دفعه چیز نرمیبه گوشـــــم خورد. زهرهام آب شد. زود به عقب برگشتم و با فانوس اطرافم را نگاه کردم. با ترس گفتم :«چی بود؟تو بودی؟»
یوسف به سرعت به عقب چرخید و با مِنومِن گفت:« نه....چ...طور شد؟»
گفتم:« هیس یک چیزی خورد به گوشم.»
یوسف،خم شد. کوزه آب را زمین گذاشت وآمد تا چماق را ازم بگیرد. لبه پتو به گوشم خورد. آب گلویم را فرو دادم و گفتم:«اِ......پتو بود... از ترس مُردم !»
یوسف با اوقات تلخی گفت:«اگر بخواهی این طوری بترسی باید برگردیم.....»
میخواستم بگویم :«اگر تو هم به جای من بودی؛ اینطور ناغافل پتو به گوشت خورده بود؛ میترسیدی.»اما نگفتم.ممکن بود ازم دلخور شود وقهر کند.

یوسف،هنوز ناراحت بود. با ناراحتی راه افتاد وزیر لب گفت:«مرا ببین که با کی همراه میشوم!...»
به …