یک روز که حسابی برف آمده بود، رفتم توی کوچه و آدمبرفی درست کردم. هی میرفتم عقب و حاصل شاهکارم را ورانداز میکردم و توی دلم به میکلآنژ درونم درود میفرستــادم. منتها نمیدانم چرا هرکسی که از کنارم رد میشد میپرسید: «این دیگه چه سَمیه؟ جونِوره؟» البته که این حرفها دلسردم …
این نوشته را پسندیدی؟
۷
اطلاعات چاپ
این نوشته در شمارهٔ ۳۰۹۹ مجلهٔ کیهان بچهها (زمستان ۱۴۰۱ ) منتشر شده است.