از غروب دوشنبه یک حس عجیبی در من میجوشید؛ یک حس رسیدن، حس آرامش.
من در روستا زندگی میکردم؛ خانهای در کوچهی بن بست؛ بنبستی که برایم عشق بود. زندگی بود. حیاط خانهی ما با گلهای فراوان …
ویژه مشترکین بینهایت
از غروب دوشنبه یک حس عجیبی در من میجوشید؛ یک حس رسیدن، حس آرامش.
من در روستا زندگی میکردم؛ خانهای در کوچهی بن بست؛ بنبستی که برایم عشق بود. زندگی بود. حیاط خانهی ما با گلهای فراوان …
این نوشته را پسندیدی؟
این نوشته در شمارهٔ ۳۰۹۹ مجلهٔ کیهان بچهها (زمستان ۱۴۰۱ ) منتشر شده است.