من، فرستاده خلیفه بغداد، به بصره رفته بودم و منتظر بودم که حاکم آن شهر، عبدالله، مالیات خود را به من تحویل بدهد تا به بغداد برگردم. در آن چند روز، که در منزل حاکم اقامت داشتم، متوجه شدم که او نیمهشبها، بیسروصدا از خانه بیرون میرود. و برای اینکه از آن ماجرا سر دربیاورم، یک شب پنهانی تعقیبش کردم. عبدالله از کوچهای تاریک عبور کرد و وارد خانه مخروبهای شد؛ از چند پله پایین رفت و به سردابهای رسید. یک پیهسوز و مقداری آب و غذا از آنجا برداشت و وارد اتاقی شد؛ اتاقی بزرگ، با فرشهای نفیس و تختی از عاج....
در آن اتاق، زیر نور پیهسوز، چشم من به دو سگ افتاد که با زنجیر طلا به پایهی یک تخت بسته شده بودند. عبدالله زنجیرها را باز کرد، سگها دویدند به طرفش و صورت خود را به پر و پای او مالیدند. آنگاه من به چشم خود دیدم که حاکم بغداد روی زمین نشست و با حوصله غذا را لقمه کرد و در دهان سگها گذاشت. و بعد از سیر شدن سگها، کوزه را برداشت و به آنها آب نوشاند. در این لحظه سگها با صدای ضعیفی نالیدند و شروع کردند به اشک ریختن. عبدالله دستمال حریری از جیبش بیرون آورد، اشک سگها را پاک کرد و دست نوازش بر سرشان کشید. بعد هم آن حیوانها را با زنجیر به تخت بست و از اتاق بیرون آمد.
سه شب تمام، عبدالله را تعقیب کردم. هر نیمه شب، به سراغ سگها میرفت، غذا در دهان آنها میگذاشت، ناز و نوازششان میکرد و به اتاقش برمیگشت. شب چهارم، ماجرا را با او در میان گذاشتم. ابتدا قضیه را تکذیب کرد، اما وقتی فهمید که چندین شب او را تعقیب کردهام با ناراحتی گفت:
«این موضوع را فراموش کن و در این باره با هیچکس حرفی نزن!»
از او پرسیدم:
«چرا به این سگها اینقدر علاقه داری؟.... از حاکم بصره چنین کاری بعید است!»
با …
