انسان در کانون دایرهای از رویدادهای پراکنده و گوناگون قرار دارد و هریک از این رویدادها چون عاملی گاه ناشناخته و نامنتظره، بر زندگی فردی و جمعی او اثر میگذارد. او سپس میکوشد تا آنجا که ممکن است این رویدادها و عوامل پرنوسان بیرونی را زیر نیروی محاسبۀ عقل خود، به سنجش آورد و بدینسان بر محیط بیرونی خود غلبه کند و راهِ رسیدن به مقصود را هموار سازد. اینچنین کوششی، مستلزم شناخت جامع و همهجانبه از محیط پیرامون است. فرد تلاش میکند تا آنچه را بیرون از خویش است، در امتداد آگاهی خویش قرار دهد و به دیگر سخن، «ناخود» را به بخشی از آگاهی «خود»، بدل سازد. اکنون خواه این «ناخود» را محیط بنامیم، خواه طبیعت، دیگری، جامعه، ساختار و یا به هر نامی دیگر، پرسش اینجاست که این تلاش نفسگیر، چه بر سر «خود» میآورد؟ این کدام ذهن است که بتواند همۀ رویدادها و عوامل پیچیده و پرنوسان پیرامونش را در افقی مشخص و بهنحوی پیشدستانه گرد آورد و محاسبه کند؟ تجزیهشدن آگاهی اصیل درونی و تندادن به یک حد متوسط از همهچیزدانی و نهایتاً میانمایگی، سرنوشت محتوم کسی است که در جستوجوی چنین ذهنی باشد. اگر خود را جزء بدانیم و ناخود را کل، جزءِ حاصل از میانگینِ کل، جزئی نااصیل است. بدینسان برای رسیدن به خود اصیل، واگذاشتن پارهای از نبرد نیروهای پراکنده و گوناگون به عرصۀ «ناخود» ضروری است.
از دیرباز مردمان اقوام و ملل گوناگون، سهم قابل توجهی از محاسبات عقلانی خود را به این میدان و عرصۀ ناخودآگاه جمعی وا میگذاشتند. این عرصه را میتوان فرهنگ، آداب و رسوم، خرد جمعی، سنت و یا به هر نام دیگری نامید؛ مهم آن است که این عرصه، خود عهدهدار توازن جمعی میان برهمکنشهای مکرر احساسات، رفتارها و افکار متقابل بود و مردمان با …