
نیویورک تایمز — «چشمت را ببند. الان میرسیم. کمی دیگر مانده ولی زود تمام میشود».
نیکولاس بِرگرون [۱] سعی میکرد دلداری ام بدهد. سوار مرسدسِ شاسی بلندی بودیم که سیریل، دستیار خوش خلقِ برگرون از اهالی فرانسه، رانندگی اش را بر عهده داشت. در کوههای سنتا مونیکا راه می پیمودیم و از «جادۀ هزارپیچ»، که الحق نام درخوری هم برایش بود، بالا میرفتیم. من جلو نشسته بودم و دیوانهوار صفحات آیفونم را بالاوپایین میکردم تا فراموش کنم صدها متر بالاتر از اتوبانِ ۴۰۵، در جادهای بی حفاظ و پردست انداز، میرانیم. برگرون، سرمایه گذار و خیّر آلمانی آمریکایی، و میا لِرر، معمار معروفِ منظر که قرار بود در پروژهای که ما را به آنجا کشانده بود همکاری کند، روی صندلی عقب نشسته بودند.
یک روز پیش از این ماجرا که برگرون را در آپارتمانی واقع در یکی از طبقات فوقانی برجهای سیِرا، ساختمانی مجلل در وِست هالیوود، ملاقات کرده بودم (او در این ساختمان چند واحد دارد) گفته بودم که از ارتفاع بیزارم. حالا سوار ماشین، وقتی سیریل پیچ تندی را پشت سر گذاشت، برگرون که فهمیده بود من روی صندلیِ شاگرد جان به لب شده ام، با لحن آرام و لهجه دارش، گفت که جلو را نگاه نکنم. نگرانی اش به نظرم واقعی آمد و از اینکه فکر میکردم پولدارها همیشه میخواهند نشان بدهند آدمهای خوبی هستند کمی احساس شرمندگی کردم. فکر دیگری که دست از سرم برنمیداشت این بود که چرا برگرون، با چنان ثروت کلانی که گفته میشود به چند میلیارد دلار میرسد، برای صعود به قُله از هلیکوپتر استفاده نمیکند.
چند لحظه بعد، و پس از یک پیچ تند دیگر، به مقصدمان که فلاتی نزدیک مرکز گِتی بود رسیدیم. برگرون میخواهد در این مکان آنچه را که خودش، شوخی-جدی، «دِیرِ …