
ایان — در قرون هفدهم و هجدهم، گروهی از فیلسوفان غربی درگیر مجادلاتی دربارۀ مسئلۀ تاریخی شر شدند: این پرسش که چطور یک خدای خوب اجازه داده بدی و رنج در جهان وجود داشته باشد. فیلسوفانی مثل پیر بل، نیکولا مالبرانش و لایبنیتس، و بعدها حامیان کلیسا همچون ولتر، دیوید هیوم و ایمانوئل کانت بهشدت با هم اختلافنظر پیدا کردند، نهفقط دربارۀ راهحل مسئله -اگر اساساً راهحلی داشته باشد- بلکه حتی اینکه چطور باید دربارۀ این چیزهای سیاه سخن گفت.
برخی از این بحثهای راجع به تئودیسه ([عدل الهی]، تلاش برای توجیه خلقت) شاید برای خوانندۀ امروزی کهنه به نظر آیند -اما در زمانهای که مسئلۀ جوانها این شده که آیا آوردن یک کودک به این دنیا اخلاقی هست یا نه، بهطرز عجیبی برای ما موضوعیت دارند. بالاخره، فقط مسئلۀ خدا هم مطرح نیست: بحث خلقت است و بهطور مشخصتر اینکه، با اینهمه بیماری و «شرارتی» که در جهان وجود دارد، خود خلقت چقدر موجّه است.
خلقت برای ما امروز یک مسئلۀ اضطراری است. با توجه به عدم قطعیتهای عظیمی که دربارۀ بحران اقلیمی وجود دارد، آیا توجیه دارد انسان جدیدی خلق کنیم، بدون اینکه بدانیم چه آیندهای پیش رویش است؟
و اگر موجّه است، آیا نقطهای وجود دارد که دیگر موجّه نباشد؟ انسانهای زیادی هستند که احتمالاً خواهند گفت میتوان جهانهایی را تصور کرد که در آنها خلقت غیراخلاقی باشد. دقیقاً در چه نقطهای زندگی آنقدر بد میشود، یا آنقدر نامتعین میشود که باید قیدش را بزنیم؟ البته در اوایل عصر روشنگری کسی این قبیل دغدغهها را دربارۀ آیندۀ کرۀ زمین نداشت، اما شروری وجود داشت -انبوهی از شرور. جُرم، بدبختی، مرگ، بیماری، زلزله و اصلاً خودِ فرازونشیبهای زندگی. آن فیلسوفان، با توجه به این شرور، …