
آتلانتیک — فکر میکردم پیشخوانِ استاتیت و ظرفشویی تکلگنِ سنگی میخواهم؛ آشپزخانۀ جزیره و میز صبحانه خوری و دو کابینت عمودیِ باریک در دو طرفِ گاز، یکی برای تختۀ گوشت و سبزی یکی هم برای سینی های فِر. در اینستاگرام صفحۀ صنایع چوبیِ «پلین انگلیش» را دنبال کرده بودم و از انباریهایی که برای آشپزخانه در رنگهای قهوهای و زردِتخممرغی میساختند اسکرینشات گرفته بودم. محصولات «پلین انگلیش» خیلی گران بودند، اما اگر در شعبۀ نیویورکشان چرخی میزدید میتوانستید مدلهای ارزانترشان را، که به «بریتیش استاندارد» معروف هستند، پیدا کنید. ولی اینها هم گران بودند. از خدا میخواستم مدلهای ارزانتر از «بریتیش استاندارد» هم بود. آرزو میکردم اتاقی به پشت فروشگاه باز میشد، جنس کابینتها بدتر و بدتر میشد تا اینکه بالاخره دری باز میشد و برمیگشتم به آشپزخانۀ مزخرف آمریکاییِ خودم -درست همانطور که بود.
شوهرم با طراح صحبت کرد؛ با بنّا صحبت کرد. و من همچنان سر و ته طرحها را میزدم و ارزانتر و سادهترشان میکردم. از فکر جزیره بیرون آمدم و میزی استیل را به قیمت ۲۹۹ دلار در یک فروشگاه اینترنتیِ لوازم رستوران پیدا کردم. بعد کمکم به فکر افتادم به جای پیشخوانِ استاتیت چند تختۀ دودرچهار را روی خرک نجاری بیندازم و قابلمه ها را به میخهای دیوار آویزان کنم. کمکم فهمیدم این آشپزخانه را نمیخواهم. کمکم فهمیدم این زندگی را نمیخواهم.
بازسازی نمیخواستم. طلاق میخواستم.
مدتها فکر میکردم -یعنی مطمئن بودم- خانهمان را دوست دارم. خانهای بود سفیدرنگ با پنجره های چوبیِ ورآمدۀ خاکستری که در ظاهر بی ریخت بود اما در فضای باز جنگلیِ پنسیلوانیا مناسب به نظر میرسید. شومینهای بزرگ برای آویختن جورابهای هدیۀ …