بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم

دربارۀ تحمل‌ناپذیری خرده‌آشغال‌ها و تصمیم‌ به جدایی

فصلنامه ترجمان علوم انسانی

۱۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم

آتلانتیک — فکر می‏کردم پیشخوانِ استاتیت و ظرف‌شویی تک‏لگنِ سنگی می‏خواهم؛ آشپزخانۀ جزیره و میز صبحانه‏ خوری و دو کابینت عمودیِ باریک در دو طرفِ گاز، یکی برای تختۀ گوشت و سبزی یکی هم برای سینی‏ های فِر. در اینستاگرام صفحۀ صنایع چوبیِ «پلین انگلیش» را دنبال کرده بودم و از انباری‌هایی که برای آشپزخانه در رنگ‌های قهوه‌ای و زردِتخم‌مرغی می‌ساختند اسکرین‏شات گرفته بودم. محصولات «پلین انگلیش» خیلی گران بودند، اما اگر در شعبۀ نیویورکشان چرخی می‏زدید می‏توانستید مدل‏های ارزان‌ترشان را، که به «بریتیش استاندارد» معروف هستند، پیدا کنید. ولی این‏ها هم گران بودند. از خدا می‏خواستم مدل‌های ارزان‏تر از «بریتیش استاندارد» هم بود. آرزو می‏کردم اتاقی به پشت فروشگاه باز می‏شد، جنس کابینت‏ها بدتر و بدتر می‏شد تا اینکه بالاخره دری باز می‏شد و برمی‏گشتم به آشپزخانۀ مزخرف آمریکاییِ خودم -درست همان‏طور که بود.

شوهرم با طراح صحبت کرد؛ با بنّا صحبت کرد. و من همچنان سر و ته طرح‏ها را می‏زدم و ارزان‏تر و ساده‏ترشان می‏کردم. از فکر جزیره بیرون آمدم و میزی استیل را به قیمت ۲۹۹ دلار در یک فروشگاه اینترنتیِ لوازم رستوران پیدا کردم. بعد کم‏کم به فکر افتادم به ‏جای پیشخوانِ استاتیت چند تختۀ دودرچهار را روی خرک نجاری بیندازم و قابلمه‏ ها را به میخ‏های دیوار آویزان کنم. کم‏کم فهمیدم این آشپزخانه را نمی‏خواهم. کم‏کم فهمیدم این زندگی را نمی‏خواهم.

بازسازی نمی‏خواستم. طلاق می‏خواستم.

مدت‏ها فکر می‏کردم -یعنی مطمئن بودم- خانه‏مان را دوست دارم. خانه‏ای بود سفیدرنگ با پنجره‏ های چوبیِ ورآمدۀ خاکستری که در ظاهر بی‏ ریخت بود اما در فضای باز جنگلیِ پنسیلوانیا مناسب به نظر می‏رسید. شومینه‏ای بزرگ برای آویختن جوراب‏های هدیۀ …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱۶like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۲۳ فصلنامه ترجمان علوم انسانی (تابستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.