نظریههای پسااستعماری درصدد ارائه درکی از مناسبات هویتی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است که تداوم استعمار را در شیوههای دیگرگون از استعمار کهن موجب گردیده است. اگرچه سنت نقد استعمار را میتوان در سده شانزدهم هم سراغ گرفت اما گفتمان پسااستعمارگرایی در سدههای نوزدهم و بیستم و به شکل ویژه در دهههای شصت و هفتاد میلادی پدیدار شد. نظریههای پسااستعماری در آغاز، به شیوهای بنیادین، ابزارهای نظری ارائه شده توسط روشنگری، اروپامحوری فرهنگی، شیوههای سیاسی و اقتصادی غربمحور را به چالش کشید. این گفتمان با تمرکز بر مولفههای هویتی، دانشی و ایدئولوژیک به واکاوی علتهای پدیدآمدن سلطه استعماری فراتر از عناصر صرفاً مادی میپردازد. در واقع این گفتمان ابعادی از استعمار را شناسایی مینماید و توضیح میدهد که در مطالعات عمومی تاریخ استعمار نادیده گرفته شده است.این گفتمان چارچوبهای مفهومی ویژهای را برای مطالعه بقایای استعمار در شبکه واژگانی صاحبنظران این حوزه پیش میکشد؛ در این میان میتوان بهاصطلاحات و مفاهیمی مانند غیریتسازی، هویت برساخته، آگاهی کاذب، جامعه هیبریدی، ذهنیت استعمارزده، غربزدگی، ازخودبیگانگی فرهنگی و بازگشت به خویشتن، هویت ترکیبی، گذشتهزدایی، نمایندگی، مقاومت و استعمارزدایی دانش اشاره نمود.
پسااستعمارگرایی را میتوان چارچوبی دانشی و نظری دانست که میراث فکری، دانشی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی استعمار را بررسی میکند. درواقع گرایشی نو در استعمارپژوهی است. این گفتمان، به شکل ویژه، در پایان سده بیستم در چندین رشته ظاهر شد که بر بازیابی استعمار در وجوه و لایههای پنهانی متمرکز است؛ درواقع کوشش مطالعات پسااستعمارگرایان توصیف امتداد استعمار تجربه شده توسط کشورهای مستعمره، استعمارزده و …