مقدمه نویسنده
روستایی که در این قصه از آن صحبت میکنیم، در واقعیت وجود دارد. محل آن روی تپههای پرت و دورافتادهای در کشور «کامرون»، در آفریقای مرکزی، است. این محل، از مناطق اطرافش کاملاً تک و جدا افتاده است. هیچ جاده درست و همواری برای رساندن ما به آن وجود ندارد؛ مگر بعد از پیمودن یک راه طولانی هشت ساعته! حتی ماجراجوترین و پر دل و جرأتترین گردشگران و مسافرانی که به این حوالی میآیند، از قدم گذاشتن بر جاده صخرهای ناهموار و پر شیب و دستانداز آن، که از گدازههای آتشفشانی ساخته شده، خودداری میکنند تا از این راه خود را به خانههای گالیپوش روستا برسانند. اگرچه این جاده امروز به یک آتشفشان تقریباً خاموش وصل شده است!
به هرحال، روستای «توس»، امروز هم در همان نقطه باقی است. من هم به آنجا رفتم و آن را از نزدیک دیدم.
دختری از بازماندههای اهالی «توس»، که زمانی در آن روستا زندگی میکرده است، این قصه را برای من حکایت کرد:
راستش را بخواهی، تا روزی که به سن رشد رسیدم و بزرگ شدم و خیلی چیزها را فهمیدم، هنوز نمیدانستم که دهکدهی ما مثل روستاهای دیگر نیست و با آنها فرق دارد!
آخر میدانی، در دهکده ما فقط دوجور خانه بود؛ خانههای گرد و خانههای چهارگوش. مردها در خانههای چهارگوش و زنها در خانههای گرد زندگی میکردند!
آنوقتها که من بچه بودم، فکر میکردم این یک چیز طبیعی است و همهجا همینجوری است. لابد میپرسید:«حالا چرا روستای شما این شکلی بود؟!»
خب حق داری. من برایتان شرح میدهم که اول چهطوری بود و بعد چه شد و اصلاً داستان از چه قرار بود!
من در روستای «توس» به دنیا آمدم. روستایی در پای کوه «ناکا» و در میان تپههای بلند «بامِنی» در غرب آفریقای مرکزی. در مزرعهی مادربزرگم زندگی کردم و …