کوپه ‌شماره ۷۲<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

کوپه ‌شماره ۷۲

کیهان بچه‌ها

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

واگن قطاری که ما سوارش بودیم، درجه۳ بود. نشستن طولانی مدت روی نیمکت چوبی، خیلی عذاب‌آور است؛ چه برسد به این که مثل من لاغر و استخوانی هم باشی که دیگر واویلاست. از ایستگاه راه‌آهن ساری تا ایستگاه تهران درست هشت‌ساعت راه بود. معمولا مسافران برای وقت‏کُشی، یک جورهایی خودشان را سرگرم می‌کردند تا خستگی راه را کم‌تر حس کنند. ما هم در طول مسیر، بیش‏تر وقت سرمان توی کتاب بود؛ مخصوصا نجف، تا جایی که امکان داشت سرش توی دنیای اسرارآمیز کتاب بود.

آن شب، عجیب واگن‌ها خلوت بود، انگار کوپه را دربست کرایه کرده بودیم و عجیب‌تر از خلوتی واگن‌ها سرووضع نجف بود. کت شلوار سورمه‌ای، پیراهن آبی روشن، کفش و کمربند ورنی‌ای که پوشیده بود، او را بیش‏تر شبیه تازه‌دامادها کرده بود تا یک دانشجوی ترم اول که اولین روزهای تحصیل در تهران و دانشگاه را پشت سر می‌گذاشت.

هنوز ساندویچ کتلتی که مادر نجف درست کرده بود، درست و حسابی از گلوی ما پایین نرفته بود که سیروس روی کیف سامسونتش، روزنامه‌ای پهن کرد و من مشغول پوست‌کندن پرتقالی شدم که نجف آورده بود. در یک چشم به هم زدن واگن پر از عطروبوی پرتقال شد. نجف که دید ما مثل قحطی‌زده‌ها همان‌طوری‌ که کتلت را توی چشم بهم‌زدنی بلعیده بودیم، کلک پرتقال‌ها را هم می‌خواهیم بکنیم، سرش را از کتاب برداشت، کجکی نگاهی به من انداخت و شروع کرد به غرولند:

- تو اگه هیکل داشتی و این‌طور لاغر مردنی نبودی، کوپه رو جای دسر می‌خوردی. آخه مرد حسابی، دو دقیقه نمیشه شام خوردی! واقعا اگه بد می‌گم بگو بد میگی!»

همین‌که خواست دوباره خواندنش را ادامه بدهد، یاد یکی دو ساعت قبل‏ترش افتادم و حرف‌هایی که نجف از دلتنگی‌های مادرش گفته بود و این‌که مادرش هر چه دم دستش بود سعی می‌کرد به زور توی کیفش جا بدهد …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۰۷۶ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۰) منتشر شده است.