
یک چیز روشن است و آن اینکه بسیاری از جوانب زندگیِ خصوصی زیگموند فروید، با کوششی پیگیرانه، از دسترس عموم مردم دور نگه داشته شده است. بنابراین طبیعی است که هر بار مجموعۀ تازهای از اسناد مربوط به او منتشر میشود تصویر ما از کلیتِ زندگی و افکار او تغییر کند. زندگینامۀ جدیدِ الیزابت رودینسکو دربارۀ فروید نیز همین کار را میکند، اما گویا هنوز خیلی چیزها لاپوشانی میشود.
نیویورک ریویو آو بوکز — هیئتمدیرۀ مجمع روانکاوی فرویدی، که در طول جنگ جهانی دوم پراکنده و ازهمگسسته بودند، وقتی پس از جنگ مجدداً گرد هم آمدند، با وضعیتی روبهرو بودند که مخلوطی از فرصت و تهدید بود. مدتها میشد که مرکز ثقل جنبش آنها بهسوی غرب، یعنی از وین و برلین به لندن و نیویورک، در حال جابهجایی بود. این جابهجایی باعث شده بود به مشتریان بالقوه و هواداران بیشتری دست یابند، اما، از طرف دیگر، به انشقاقهایی دامن میزد که خطرِ بیاعتبارکردن کل این نهاد را در خود داشت. همه موافق بودند که آنچه لازم است راهی برای ایجاد اتحاد در پسِ شخصیت فروید، رهبر فقید، است که کشف ناخودآگاه توسط او با عقدۀ اُدیپ، در مرکز آن، میتوانست از طرفِ همۀ جبههها گرامی داشته شود.(۱)
انتشار زندگینامۀ مستقل و موشکاف هلن واکر پیونر با عنوان فروید: زندگی او و ذهن او(۲)، در سال ۱۹۴۷، ضرورتِ وظیفۀ ایجادِ اتحاد را برای آنا فروید محرز کرد. این زندگینامۀ گستاخانه گفته بود که دریافتهای بنیانگذار حاصلِ جهانبینی خاصِ او بوده است، نه برآمده از ماهیت عینیِ روانِ انسان. واکنشِ آنا سفارشدادن یک زندگینامۀ مخصوص خود بود: اثر سهجلدی ارنست جونز (از ۱۹۵۳ تا ۱۹۵۷) که هم از صمیمیت طولانیمدتش با فروید بهره میبرد و هم از اسنادی که آنا در اختیار او …