
ایان — در قندهارِ افغانستان، اواخر سال ۲۰۰۱، دختری حدوداً نُهساله را میشناختم که تفنگ کلاشنیکفی را باز و بسته میکرد، گلولهها را بررسی میکرد و ظرف چند دقیقه دوباره تفنگ را پر میکرد. آن کودک در خانهای خشتی وسط یک قبرستان زندگی میکرد. من هم همانجا زندگی میکردم. وقتی سقوط رژیم طالبان را برای رادیوی دولتیِ ملی ایالات متحده پوشش میدادم، در خانۀ آنها سکونت داشتم. گمانم این بود که در جمع افغانهای عادی چیزهای بیشتری یاد خواهم گرفت تا اینکه در تنها هتل پایتخت بمانم که سابقاً تحت اشغال تروریستها بود، یعنی همان هتلی که سایر روزنامهنگاران غربی در آن سکونت داشتند. برای همین، از یکی از دوستان شبهنظامی خواستم که یک خانوادۀ میزبان برایم پیدا کند.
آن صحنه در اتاق نشیمن با قالیچههای پراکنده، جایی که شبها در آن میخوابیدم و روزها در آن دور هم جمع میشدیم، از کل آن یک دههای که در افغانستان بودم در ذهنم باقی ماند. هنوز هم باقی است.
ماجرا از این قرار است که افغانها بلدند چطور بجنگند. هممیهنان آن دختر، وقتی کنترل کشورشان را در دست گرفتند، دیگر به حمایت هوایی برای شکستدادن شورشیان طالبان نیازی نداشتند، یا به خودروهای زرهی با تجهیزات الکترونیکی پیشرفته که نگهداریشان نیازمند مهندسان کاملاً آموزشدیده بود. آنچه آنان نیاز داشتند این بود که به دولت خود افتخار کنند. اما مقامات دولت افغانستان شروع کردند به دزدی از بیتالمال، و مقامات دولت ایالات متحده نیز چشم بر این جرائم بستند و حتی شرایط را برای آن فراهم کردند.
این مسئله، یعنی فساد، وقتی که تصمیم گرفتم خبرنگاری را کنار بگذارم و به افغانستان نقلمکان کنم اصلاً در ذهن من نبود. وقتی تصمیم گرفتم آن روستای ویرانشده بر اثر بمباران …