تا توپ را وارد دروازه کردم، صدای مادر بلند شد:«احسان! مامان! بسه دیگه یه ساعتت تموم شد. پاشو بیا؛ میخوام بری برام خرید تا شب نشده.» رایانه را خاموش کردم. کمرم را به دسته صندلی چسباندم. از جایم بلند شدم. به آشپزخانه رفتم و نفس عمیقی کشیدم. بوی شلهزرد تا ته گلویم پیچید.
مادرم گفت:«پول روی میز رو بردار برو چهل، پنجاه تا کاسه یکبار مصرف بخر.»
پدرم از ته پذیرایی با تعجب گفت:«چهل، پنجاه تا؟»
مادرم ملاقه را از قابلمه درآورد و در بشقاب روی سینک گذاشت و گفت:«چهل، پنجاه کاسه کوچیک. میخوام برای بلوک بغلی هم ببره. خانم محمدی دیشب تو مسجد فهمید میخوام شلهزرد درست کنم؛ زشته براشون نبریم.»
پدرم کتاب توی دستش را بست و روی عسلی گذاشت. کنترل تلویزیون را برداشت و صدایش را زیاد کرد. شعری که میخواند را بلد بودم. به پدرم گفتم:«بابا یکم دیگه صداش رو زیاد کن.» زیر لب همراه مداحی که میخواند زمزمه کردم:«میزنه قلبم... داره میآد دوباره باز بوی محرم...»

از ته دل آهی کشیدم. روی مبل کنار پدرم نشستم و گفتم:«بابا من یه فکر خوبی دارم! میشه عملی بشه؟»
پدرم بی آن که من حرفی بزنم، گفت:«همین اول محرمی، از امامحسین(ع) بخواه اربعینِ امسال ما رو بطلبه.»
بعد دستش را پشت کمرم زد و گفت:«مامان گفت بری کاسه یک بار مصرف …