بمب<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

بمب

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

پدربزرگ، با قد بلند و شانه‌های افتاده، توی بوستان محله‌شان دنبال دست‌شویی و سطل زباله می‌گشت. دوست داشت از یک نفر نشانی آن‌جا را بپرسد تا مثل کارهای دیگر اشتباه نکند.

قدم‌های لرزانش از حرکت ایستاد. عصایش را در دست فشرد و جوانی را که ظاهر آراسته و مهربانی هم داشت نگاه کرد.

- فرمایشی داشتید، پدرجان؟

- شما هم مثل نوه‌ من.

- بفرمایید بنشینید.

- عذرخواهی می‌کنم، دست‌شویی کجاست؟

مرد جوان روی نیمکت چوبی و پشت به شمشادها نشسته بود و بچه‌ها را تماشا می‌کرد. بلند شد و با اشاره‌ دست، ساختمان سیمانی سفیدرنگی را که میان سپیدارهای قدکشیده محصور شده بود، نشانش داد:

- ببینید...همین‌جا.

- زود برمی‌گردم.

- نیازی هست همراه شما باشم؟

- هنوز که چیزی نشده.

پدربزرگ بسته‌ای را که در دست داشت، روی نیمکت گذاشت. عصایش را هم تکیه داد به تنه درخت نارونی که بر سرشان سایه افکنده بود.

- سپرده به …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۰۸۷ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (پاییز۱۴۰۱) منتشر شده است.