پدربزرگ، با قد بلند و شانههای افتاده، توی بوستان محلهشان دنبال دستشویی و سطل زباله میگشت. دوست داشت از یک نفر نشانی آنجا را بپرسد تا مثل کارهای دیگر اشتباه نکند.
قدمهای لرزانش از حرکت ایستاد. عصایش را در دست فشرد و جوانی را که ظاهر آراسته و مهربانی هم داشت نگاه کرد.
- فرمایشی داشتید، پدرجان؟
- شما هم مثل نوه من.
- بفرمایید بنشینید.
- عذرخواهی میکنم، دستشویی کجاست؟
مرد جوان روی نیمکت چوبی و پشت به شمشادها نشسته بود و بچهها را تماشا میکرد. بلند شد و با اشاره دست، ساختمان سیمانی سفیدرنگی را که میان سپیدارهای قدکشیده محصور شده بود، نشانش داد:
- ببینید...همینجا.
- زود برمیگردم.
- نیازی هست همراه شما باشم؟
- هنوز که چیزی نشده.
پدربزرگ بستهای را که در دست داشت، روی نیمکت گذاشت. عصایش را هم تکیه داد به تنه درخت نارونی که بر سرشان سایه افکنده بود.
- سپرده به …