با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
نفرین گربه

دانلود و خرید کتاب نفرین گربه

۴٫۲ از ۳۷ نظر
۴٫۲ از ۳۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب نفرین گربه  نوشته  الهام فلاح  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب نفرین گربه

«نفرین گربه» نام رمانی برای نوجوانان از نویسنده معاصر ایرانی، الهام فلاح (-۱۳۶۲) است. بعضی از آدم‌ها فکر می‌کنند هر بلایی دلشان خواست می‌توانند سرِ گربه‌ها بیاورند و بعد هم قِسِر دربروند. غافل از اینکه بعضی از گربه‌ها «قدرت جادویی» دارند و می‌توانند روزگارِ آدم‌ها را سیاه کنند. «آرتین»، «سینا» و «گیلی» برای سردرآوردن از نفرین جادوییِ مرموزی راهی سفری ترسناک می‌شوند و سر از خانه‌ای عجیب وسط جنگلی بارانی درمی‌آورند. یعنی کدام نیروی شیطانی انتظارِ آن‌ها را می‌کشد؟ بخشی از کتاب: گربه روی در صندوق ناخن کشید. گیلی گفت: «فهمیده ما این توییم.» سینا گفت: «آرتین بیا بریم دمش رو بکنیم.» باز داشت الکی خودش را گنده می‌کرد. سینا دمِ‌گربه‌بکَن بود که حالا وضع ما این نبود؛ این‌جوری توی یک صندوق سیاه! دیشب هم گند را سینا بار آورد و باعث شد گم بشویم و بخوریم به پست آقارحیم و بعدش این همه مکافات. گفتم: «ساکت شو سینا. خودش الان می‌ره. اصلاً شاید اهلیه. شاید مال پیرزنه باشه.» سینا گفت: «مال خودش بود نازش می‌کرد. فحشش نمی‌داد.» گربه باز بنا کرد به جیغ‌جیغ‌زدن. صدای پیرمرد آمد که گفت: «تاجی. تاجی برو غذاش رو بده. لعنتی زبون به‌دهان نمی‌گیره.» آرام گفتم: «دیدی اهلیه!» سینا گفت: «ولی مشکوک می‌زنه.» صدای بازشدن درِ ایوان آمد و بعدش باز صدای پیرزن. گفت: «بیا وامونده. بیا کوفت کن.» و گربه به‌سنگینی از روی درِ صندوق پرید. پیرزن برگشت داخل خانه. صدای بسته‌شدن در که آمد، سینا گفت: «باید یه نگاه بندازیم. خیلی مشکوکه.» گیلی گفت: «من که از اول گفتم. این گربه، گربه‌ی عادی نیست.» سه‌تایی آرام با فشار سرهایمان درِ صندوق را اندازه‌ی یک بند انگشت باز کردیم. گربه‌ی خال‌مخالی کرم‌رنگی بود با لکه‌های سیاه.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۱)
Mobina
۱۳۹۹/۰۸/۲۰

وای خدای من این کتاب خیلی عالی هست من عاشقش شدم میخوام برم نسخه چاپی رو بخرم چون که عالی بود😉😉😉😉😉😉

°•Dina•°
۱۳۹۹/۰۸/۲۱

من این کتاب رو دارم و خیلی جالب هست 😊💙🧡

کاربر ۲۵۶۳۰۱۲
۱۳۹۹/۰۹/۱۲

خیلی جذاب بود و به شدت توصیه میکنم بخوانید

موجود کتاب خون
۱۳۹۸/۱۲/۲۰

این کتاب واقعا عالی بود من که دوست داشتم. ولی نظر شمارو نمی دونم. 🤷‍♀️

bookisland_fatemeh
۱۳۹۹/۰۴/۱۲

بسیار عالی و جذابه , متن روانی داره و خواننده رو همراه میکنه چون گاهی جا ها همین اتفاق های روزمره زندگی خودمون رو می بینیم , خیلی خیلی عالیه بهترین کتاب ایرانی نشر هوپا بود.

پروین
۱۳۹۶/۱۱/۱۶

خیلی خوب

artin
۱۳۹۸/۰۷/۰۱

ترسناک نیست ولی جالبه و ارزش خوندن داره

دانیال حیدری
۱۳۹۹/۱۰/۰۸

این کتاب خیلی خوبه

-ava
۱۳۹۹/۱۱/۱۶

خیلی دوسش داشتم💫🌚

roza
۱۴۰۰/۰۱/۱۳

اولین کتاب ایرانی در رده نوجوان بود که دوست داشتم، خیلی جالب بود.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳)
هرکداممان سه تا بیسکویت رسید. دهمین بیسکویت را هم سه قسمت کردیم که البته اندازه‌ی هم نشد و تکه‌ی کوچک‌تر رسید به سینا. با پشت دست دهانش را پاک کرد و نالید: «این یه‌ذره بیسکویت حتی گوشه‌ی دلمو پر نکرد.» گیلی به زیپ باز کوله‌ی سینا اشاره کرد و گفت: «این بوی بد مال چیه؟» سینا غرغرکنان گفت: «چند بار می‌پرسی؟ ژامبونه. از دیروز مونده تو کوله‌ام. دیگه خوردنی نیست.» گیلی گفت: «من و بابا و مامانم یه بار از اینا خوردیم. رفته بودیم رشت. مامانم رو برده بودیم دکتر. خوشمزه‌ترین غذاییه که تا حالا خورده‌م.» گفتم: «قربون آدم چیزفهم. همه‌ی بچه‌ها عاشق این چیزان؛ اما ناظم مدرسه‌ی ما نمی‌ذاره ببریم مدرسه. اصلاً تغذیه‌ای خوشمزه‌تر از ساندویچ ژامبون هست؟» سینا گفت: «باید بریزمش دور.» و کیسه‌ی پلاستیکی را که تویش ده‌دوازده ورق ژامبون
Sharmin
«یعنی این عمر طولانی هیچ رازی نداره؟» پیرزن گفت: «هر چیزی به‌اندازه؛ زندگی هم به‌اندازه. عمر طولانی و پیری زیاد دنیا رو برای آدم سیاه می‌کنه.» پیرمرد گفت: «تاجی چقد دلم برای قدیر تنگ شد. این‌ها بوی قدیر رو آوردن.» پیرزن از جا بلند شد و خم‌خم رفت و از کنج اتاق کهنه‌شان که دیوارهای گِلی‌اش از دود فانوس سیاه شده بود، چند تا متکا و لحاف بیرون کشید. پیرمرد سرفه‌ای کرد و سرِ من و سینا را بوسید. چانه‌ی جلوآمده و استخوانی‌اش قبل لب‌هایش به پس سرم خورد. به سر گیلی دست نوازشی کشید و به‌زحمت دراز شد و سرش را گذاشت روی متکا. پیرزن گفت: «بخوابین. صبح زود راهی بشین خانه‌ی خودتان.» سینا دراز کشید و آستین من را کشید که بخوابم. گیلی وقتی دراز کشیدنِ بی‌خیال من را دید، از روی ناچاری دراز شد و خودش را مچاله کرد. پیرزن لحاف سنگین قرمزی رویمان پهن کرد که بوی عجیبی می‌داد و چند جایش پاره‌پوره بود. رفت سمت پنجره و از لای دفتر کهنه‌ای عکسی بیرون آورد و گرفت رو به ما سه تا که هنوز از
Sharmin
اما بدون سس کچاپ هم از همه‌ی ما بیشتر خورده بود. گیلی اما انگار از ترس، فقط یکی‌دو لقمه به دهان گذاشته بود.
sheyda

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۹۷ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۶,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۱۱/۰۱
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۸۶۵۵-۶۰-۲‬‬
تعداد صفحات۱۹۷صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۶,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۱۱/۰۱
شابک‭۹۷۸-۶۰۰-۸۶۵۵-۶۰-۲‬‬