میگوید «نه!» همیشه دلم میخواهد دخالت کنم. دوست دارم بگویم «گوش کن! من خودم بچه ندارم، ولی فکر کنم الان بهترین راهحل اینه که یه چَک بخوابونی تو گوشش. جلوِ گریهش رو نمیگیره، ولی دستکم یه دلیل خوب برای عر زدن پیدا میکنه.»
نمیدانم این زن و شوهرها چهطور از عهدهٔ اینهمه چیز برمیآیند، هر شب چند ساعت وقت صرف میکنند تا بچههایشان را ببرند به رختخواب و برایشان از روی کتاب، قصهٔ بچهگربههای بیتربیت و فُکهای یونیفرمپوش بخوانند و بعد اگر بچه دوباره دستور داد، از سر شروع کنند به خواندن. در خانهٔ ما پدر و مادرمان ما را فقط با دو کلمه میگذاشتند توی رختخواب؛ «خفهشو.» این آخرین چیزی بود که قبل از خاموش شدن چراغها میشنیدیم.