چه زهری بنوشم، با چه سازی برقصم تا
از جنون، کناره گیرم...
نورا
۲
دریچه را اگر نگشایی
کبوتر به سوی اتاقت نخواهد پرید.
☆Nostalgia☆
۲
کسانی که خبری از آنان نمیشنویم
کسانی که هیچکس یادی از ایشان نمیکند:
کدامین باد
ردّشان را چنان برده با خود که گویی هرگز نبودهاند
مهرنوش
۱
سیگار میکشید، به دیوار خیره میشد
و میدانست از خانه که بیرون رود، دیوارهایی دیگر در انتظار اویند و
با درندگان روز، روبهرو خواهد شد و دندانهای تیزشان.
مهرنوش
۱
آیا از آن دروغها به حال تهوع درآمدند؟
مهرنوش
۱
میگویم: همهجا، سنگ هست.
میگوید و میگوید و میگوید
چرا که رسیده است اما طعم رسیدن را نچشیده
و آتش را حس نمیکند،
وقتی سیگار، انگشتانش را میگزد.
مهرنوش
۱
میتوانی نگاهت را بدزدی. میتوانی
«بیراههٔ کتمان» نامش نهی.
مهرنوش
۱
و این سکوت که از کشتاری به کشتار دیگر میخزد
پُر از شیون است اما
دهان، مومیایی.
مهرنوش
۱
از هر بساط تهماندهٔ رازی برمیدارم و
پا مینهم بر ویرانهٔ قصهای.
نورا
۰
بندهام من. ناتوانی که عصا زیر بغل، لنگلنگان به سوی نهایت میرود
و مرگ با پاهای بُزی سیاه در پیاش میآید.