مارتا: پس تو فک میکنی کار منم خودخواهانهس؟ (پس از مکث، با ناراحتی) تقصیر تو نیس، کُرت. همهش تقصیر خودمه. من تمام زندگیمو نثار تو کردم و اینجوری بدعادتت کردهم. تا جایی که یادت رفته منم زندگی دارم. خب، منظورم این نیست که از خودم بهخاطر تو گذشتهم. میدونم اون سالا... بعد از اینکه بچهها مُردن... سعادت و خوشبختیمو با تو میدیدم. ولی ما دیگه اون آدمای سابق نیستیم. من و تو، هردومون، باید دوباره یاد بگیریم همدیگه رو... همونطور که الان هستیم... دوس داشته باشیم و بههم احترام بذاریم.