«یادم میآید وقتی میسو، سنجابمان فرار کرد... ما بچهها شروع کردیم به گریه کردن، اما پدر گفت: حتی این سنجابِ کمهوش هم دوست ندارد اسیر باشد و محبتهای ما را هم نمیخواهد. چه حرف قشنگی! بعد از آن من هم پی بردم که خوب بودن چه کار سختی است، و اینکه برای خوب بودن باید بتوانیم بد هم باشیم، چون همه یکباره هم بد و هم خوبند، و بسته به شرایط است که کسی اینطور یا آنطور میشود.