میخواست عرق سردی را که داشت روی پیشانی و گردنش مینشست، پاک کند. دستش را در جیبش فرو برد و متوجه دستمال نائهکو شد.
نفس چیهکو در سینهاش حبس شد. دستمال از اشکهای نائهکو مرطوب بود. نمیدانست باید چهکار کند. باید آن را بیرون میانداخت یا نه؟ دستمال را کف دستش مچاله و با آن پیشانیاش را پاک کرد. حس کرد اشکهای نائهکو، به سمت چشمهای او سرازیر شدهاند.