زمان استراحتم دوروبرشان میپلکیدم تا با شنیدن داستان خلافکاریهایشان ایدهای چیزی به ذهنم برسد. مثلاً فکر کنم «بالاخره فهمیدم که همهٔ ما زندونی ذهن خودمون هستیم.» یا «بالاخره فهمیدم که آزادی بزرگترین هدیهایه که به انسان ارزونی شده.» دوست داشتم این آدمها را مثل فندق بشکنم و مغزشان را غربال کنم و درسهایی استخراج کنم حاصل یک عمر پشیمانی. متأسفانه از آنجایی که بیشتر عمرشان را پشت میلههای زندان سپری کرده بودند، زنان و مردان همکارم هیچچیز جز از زیر کار دررفتن یاد نگرفته بودند.