شب میآمد. شب چنان میآمد که هیچکس متوجه نمیشد چه وقت در گوشه اتاقها در بیخ پستوها و روی پشتبامها مینشست. ذره ذره میآمد نه یکباره. به این خاطر بود که بچهها وقتی به پشت شیشههای اتاق نگاه کردند، ناگهان شب را دیدند که دستمال سیاهش را به گردن افق بسته بود و فشار میداد. افق سرخ میشد. کبود میشد و سیاه میشد. افق در تلاش با شب، عرق کرده بود و ستارهها دانههای عرقی بودند که بر گلو و سینه کبود افق نشسته بودند. گاه ستارهای میسرید و خراشی همچون جای ناخن بر سینه افق کشیده میشد.